![]() |
![]() |
|
| من به مردن راضيم ليكن نمي آيد اجل ،،،،، بخت بد بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد |
|
هوایت که به سرم میزند
دیگر در هیچ هوایی نمیتوانم نفس بکشم عجب نفسگیر است هوایِ بی تویی ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/06/08ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
سخنان و گفتار اشو هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است... و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد....! سعي نكن كسي را به زور وادار به كاري كني , به زور بكشي و به زور هل بدهي و تحت كنترل خودت در اوري . اينها همه ترفند هاي نفس هستند
مهمل و بی معنی اند، تو باید پل خود را در درون وجود خود خلق کنی! قصر آنجاست؛ گنج هم آنجاست... و یک بازی است و روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد! همینطور ادامه خواهد داشت، این خنده به سراسر پهنه ی کائنات گسترش خواهد یافت! 24 دارد 25
مدعي اين امتياز هستند، در زندگي رشد كردن يعني حركت به اعماق درون؛ همانجا كه ريشه هايت قرار دارند پاسخي در يافت نمیکند! زيرا نميداند چطور دريافت كند مذهبی باشد، آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد آدمی که همه مسخرگی و همه ی بازی زندگی را می بیند در میان آن خنده به اشراق میرسد كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند و این يعني تصوف
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/04/16ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
وقتی دلی نمی تپد
آغاز می شود
دلی را به دریا زدم که از آب ، واهمه داشت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/04/08ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
سرمه ي انتظار به چشمانم مي كشم
ميان آشفته بازار افكار مبهمم
دستان گرمت را نگاه مهربانت را
منتظر نشسته ام
اگر دل سپردن به يادت خطاست،
به تكرار باران خطا مي كنم . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/04/08ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
امروز ،
چرکنویس ِ پاک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایت ترانه می خواندم! چقدر لبهای تو در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند ! چقدر جوانه رؤیا در باغچه ی بیداریمان سبز می شد! هنوز هم سرحال که باشم، کسی را پیدا می کنم و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم ! نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد! به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا ... همیشه قدمهای تو را تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم، بعد بر می گشتم و به یاد ترانه ی تازه ای می افتادم! حالا، بعضی از آن ترانه ها، دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند! می بینی؟ عزیز ! برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی, دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد ! می بینی! ● رها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/03/01ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
آنقدر... آنقدربلندی که دستم نمیرسد از جیبهایت ترانه بردارم آنقدر دوری که نمیدانم برای دیدنت چند حادثه بمیرم آنقدرپیدائی که نمیدانم در خواب کدام ستاره قطبی گم ات کرده ام با این همه حرف نیامدنت که می شود باران را ورق میزنم که بیائي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/03/01ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/03/01ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
مادر . . . .
خونه مون خالیه از تو
رفتی تو واسه همیشه
رفتی و نبودن تو هنوز باورم نمی شه
این اتاق ساده کم بود
جای تو قلب بهشته
پر زد از زمین خاکی
یک فرشته یک فرشته
اون عزیزی که تو دنیا
یار من بود
یاورم بود
نازنینم نازنینم
اون فرشته مادرم بود
من چه خوشبختم که سالها
روزگاری با تو داشتم
یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات می گذاشتم
کاش میشد بازم ببوسم اون دودست مهربونت
اسمم و یک بار دیگه
می شنیدم از زبونت
اشک هاموتو پاک می کردی
کاش برای بار آخر
من صدات می زدم
باز تو می گفتی جان مادر
کاش می شد حتی یک لحظه
در کنار تو بشینم
اگر تو بودی می گفتی
نذار اشک هات و ببینم
ای خدای مهربونم
واسه تو
رسیده مهمون
از دلم هرگز نمیره
گر چه هست از دیده پنهون
توی قلب من می مونه
تا ابد یاد یه لبخند
نازنینم را از این پس
می سپارم به تو خداوند
اون عزیزی که تو دنیا
یار من بود
یاورم بود
نازنینم نازنینم
اون فرشته مادرم بود
اون فرشته مادرم بود
********************************** مادر
**********************
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/02/26ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/10/11ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن
تو من را در من خلاصه کردی و من را در
هرگز....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/09/20ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
از این که به وب لاگ آواز غم سر زدید بسیار سپاسگذارم دست بوس همه شما : هوشنگ danial19368a@yahoo.com خدايا درگاه تو در بي پناه ترين لحظه ها در دردناك نرين غم ها دورترين فاصله ها از من و تو باز آرامگاه جاويد قلبم است. آري بر آستان بي نياز تو تكيه كرده ام و تو نيز دستان سرد و يخ كرده ي پر از گناهم را بگير و يگذار عظمت وجودت را با تمامي وجود و بي لياقتي خويش درك كنم. سلام اي آرزوي من ...تو همان بخت مني كه پرپر كنان كز ديار دور پر كشيده اي بر بامم ... اي پرنديه عرش خوش آمدي ...اي آنكه همچون من آشيان گرم محبت نديد ه اي.... به دنياي غم (آواز غم ) خوش آمدي فداي قدمتان منت برمن بگذار ومرا با نظرات خود ياري کن ممنونم |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|