![]() |
![]() |
|
| من به مردن راضيم ليكن نمي آيد اجل ،،،،، بخت بد بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد |
|
به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
نمیدانم چه می گویند گل ها
خدا میداند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/10ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
بالای گور خود می ایستم
چه می بینم میان کفن پوش سپیدی خوابیده ام
آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم
کنار مزارم می نشینم دست روی صورتم می کشم
برای خود گریه می کنم
کسی نیست . . . . . کسی نیست **** یاد زنده بودنم آزارم می دهد
یاد روزی که تنهایی ام را فروختنم اما فردا دوباره پیش خودم بود
یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم
یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی
یاد روزی که به قله ی بلند عاشقی رسیدم
اما معشوقم مرا به ته دره هل داد
* نظر شما مهمه منتطر نظرتون هستم *
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/23ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/29ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/04ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی
اکنون ولی به ساحل باور رسیده ام
دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام
آری کویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمی رسد...!!؟
نظر شما؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/15ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند
و پرسيدم دلم او گفت :
نه تنها نمي ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده اين دل را
و گفت ؟
اين چشم ها كه تا ابد زيبا نمي ماند
به او گفتم !
دل دريايي ام قرباني چشمت
ولي او گفت :
اين دل دائما دريا نمي ماند
به او گفتم :
كه كم دارم تو را روياي كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند
به او گفتم:
كه هر شب بي نگاه تو شب يلداست
ولي گفت : او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند
به او گفتم :
قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت
كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند
و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد
چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند
خدايا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند
به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/16ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
تو در آن سوی ابرها
نشسته اي به ماتم درخت ها
که شانه هاي لخت شان خميده زير پاي برف
من از ميان قطره هاي گرم اشک
که بر خطوط بي قرار روزنامه مي چکد
من از فراز کوه هاي سر سپيد و کوره راه هاي نا پديد
نگاه مي کنم به پاره پاره هاي تن
به لخته لخته هاي خون
که خفته در سکوت دره هاي ژرف
درختهاي خسته گوش مي دهند
به ضجه مويه هاي باد
که خشم سرخ برف را هوار ميزند
من و تو زار مي زنيم
درون قلب هايمان
به جاي حرف
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
در این غروب غمزده
بر من ببار
بر برگهاي بي طراوت من
اما ابر
عقيم بي نم باران گذشت و رفت
عابر به سوي من
بر شاخسار من
بر شاخسار بي بر و برگم نظر فکن
اينجا
هر چند چشمه سارا روان نيست
بنشين
بنشين دمي و بر من تنها نگاه کن
عابر
اين هيچ التفات شتابان گذشت و رفت
اي پر کشيده جانب ناهيد و ماه و مهر
جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر
هشدار بيم غرش توصان
هشدار بيم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشين
اما پرنده
هيچش به دل نه بيم ز توفان گذشت و رفت
هان آهوي فراري اين صحرا
تا دوردست مي نگرم
صياد نيست در پي صيد تو بازگرد
قدري درنگ در بر من
قدري درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
شب مي رسيد و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت آخ ! چه غر یبانه بدون من رفتی
بدان بزودی به تو خواهم شتافت داداشم
منتظرم بمان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/23ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
ستاره شب های تارم بودی
ستاره ای که با درخشیدنش چتر آسمان را زینت می داد
ستاره ای که با وجودش وجود دیگری را میسر می کرد
ستاره ای که با تمام دل خستگی ها و دلتنگی های یه دل آزرده کنار میامد
ستاره ای که ستاره بود
وبا بودنش به دیگران روح حیات می داد
ستاره زندگی من
همیشه بدرخش
همیشه در شبهای تارم سوسو کن
تابدونم هستی و کنارمی
تا حس کنم وجود نازنین تو
تا حس کنم و کنار بیام با نبودنت
تو شبهای ابری
ای نسیم...
ای باد...
بیا...
بیا وبا آمدنت
ابرها رو کنار بزن
تا نور ستاره من دوباره زخم های دل منو دوا کنه
و با چشمکش دلتنگی های منو از بین ببره.
اه
چه خیال واهی پوچیست
تو هرگز نخواهی آمد
و من در دل تنگی آمدن تو خواهم ماند
تو با تموم شادی و بخششت رفتی
تا همه را تنها در حسرت دیدار خود مستانه نگهداری ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/25ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط هو شنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
از این که به وب لاگ آواز غم سر زدید بسیار سپاسگذارم دست بوس همه شما : هوشنگ danial19368a@yahoo.com خدايا درگاه تو در بي پناه ترين لحظه ها در دردناك نرين غم ها دورترين فاصله ها از من و تو باز آرامگاه جاويد قلبم است. آري بر آستان بي نياز تو تكيه كرده ام و تو نيز دستان سرد و يخ كرده ي پر از گناهم را بگير و يگذار عظمت وجودت را با تمامي وجود و بي لياقتي خويش درك كنم. سلام اي آرزوي من ...تو همان بخت مني كه پرپر كنان كز ديار دور پر كشيده اي بر بامم ... اي پرنديه عرش خوش آمدي ...اي آنكه همچون من آشيان گرم محبت نديد ه اي.... به دنياي غم (آواز غم ) خوش آمدي فداي قدمتان منت برمن بگذار ومرا با نظرات خود ياري کن ممنونم |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|